X
تبلیغات
دختر خراب - رمان دختر خراب

دختر خراب

اگه خواستی چت کنی زود بیا/رمان دختره خرابم داریم

رمان دختر خراب


نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان.......پدرم عرق خور و معتاد و ........هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام یه ماه یه ماه میرفت

 و پیداشت نمیشد خرج ما رو از طریق خود فروشی میداد.بابام که معتاد بود و مواد فروش مادرم هم خود

 فروش و سبزی پاک کن..........تو یه خونه اشغالی و ۷۰ متری تو جنوب تهران زندگی میکردیم شرایطم

 

 زود منو با دنیا و زندگی اشنا کرد و تو ۱۵ سالگی عاشق این بودم که یه دوست پسر داششته باشم اما نمیشد.........از کیوان میترسیدم کیوان ۴ ۵ سال از من بزرگ تر بود و خودش هم اخره کثافت و دخختر باز اما با این حال رو من خیلی غیرت داشت.....تا دبیرستانی شدم حواسش رو بیشتر جمع کرد و گیر دادناش بیشتر شد.......بابا افتاد زندان و دیگه ما ت دوسال نمیدیدیمش مامانم هم فحش میداد به بابام و میگفت بهتر که دیگه سرخر تو این خونه نیست کیوان بچه این بابا نبود و بچه اون شوهر قبلیه مامانم بود که مرد خوبی بود اما بدبخت اخرشم میفته و میمیره.........کیوان از مامان فحش نمیخورد.اما من بدبخت تا به کارای مامان اعتراض میکردم باید فحش میشنیدم....

-تو هم از تخم همون مرتیکه نسناسی

داشتم میگفتم..........مامان هر شب دیر میومد خونه ارزوی یه روز خوب بودنش رو به گور میبردم کاش بابا داشتم کاش مامان خوب داشتم کاش و کاش و کاش پیکان میددیدم دلم ضعف یرفت چه برسه به یه بچه ای که یه دستش تو دست ننش باشه و یکیش تو دست باباش..........گیر دادنای کیوان شروع شده بود........یه ربع دیر از مدرسه برمیگشتم داد بیداد میکرد و فحشم میداد اما کتکم نمیزد فقط تهدید میکرد تهدیدایی که ترس رو تو وجودم مینداخت...............

-هوی کیمیا با تو ام یک بار دیگه فقط یک بار دیگه دیر بیای خونه میگیرمت به باد کتک فهمیدی؟

اولا باهاش لج بازی میکردم اما وقتی برای اولین بار نوازش دستشو تو صورتم احساس کردم فهمیدم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.

امتحانای ترم اول رو با معدل 13 تموم کردم مامان کاریم نداشت همین که تجدیدی نیاورده بودم براش کافی بود اما کیوان که بچه درس خونی بود و تازه هم دی÷لم گرفته بود حسابی اذیتم کرد

-خوب گوشاتو باز کن ببین چی بت میگم واسه ترم دوم اگه بخوای از این نمره ها بیاری میدونی چیکار میکنم؟دستا و ÷ا هاتو میبندم یه دست خوش مزه بهت کمربند میزنم بعدم واسه همیشه میندازمت گوشه اون اتاقت عین عتیقه خاک بخوری و ترش بشی

-خب من سعیمو کردم

-برو گم شو سعیمو کردم سعیمو کردم فکرت کجاست که درس نمیخونی هان؟

اون جلوجلو میومد و من از ترس این که کتک نخورم عقب عقب میرفتم

-هیج جا به خدا داداش من که کاری نکردم.......

-برو تو اتاقت و تا شب بیرون نیا بیرون بیای کتک خوردی

از ترسم گوشه اتاق کز کردم و شروع کردم به اشک ریختن دلم واسه خود بدبختم میسوخت مامان تو حال نشسته بود و صدامونو میشنید اما هیچ چیزی نمیگفت و هیچ کاری هم نمیکرد گاهی هم از حرف های کیوان خندش میگرفت و به جای طرفداری از من بدبخت خاک برسر عین این زنای هرزه بلندبلند میخندید........

روز بعد وقتی رفتم مدرسه حرفای بچه ها در باره دوستاشون دوباره منو به وجد اورد بچه اروم و سر به زیری بودم خیلی دلم میخواست یه دوست داشته باشم اما از کیوان میترسیدم..........کیوان با چند تا پسر بزرگ تر از خودش دوست شده بود و وقتایی که مامان شبا بیرون نمیرفت و خونه بود کیوان میزد بیرون و بعد مست و خراب برمیکشت یه شب که من اتفاقی بیدار بودم و مامان هم  نبود نزدیک بود به من تجاوز کنه ولی من خودمو تو اتاق حبس کردم و درو بستم از ترس خودمو خیس کرده بودم و روم نمیشدم بیرون بیام تا برم حموم و خودمو اب بکشم و شلوارمو عوض کنم من و کیوان هر دو صورت های خوبی داشتیم منتها بر عکس کیوان مشکی بود و من چشم ابی(من دیدمش خیلی ناز بود) یه روز که رفتم مدرسه یه دختره که صبح چند تا شماره گرفته بود شماره هاشو بین بچه ها پخش میکرد منم اگه به سر و وعضم میرسیدم و از این حالت گدایی درش میاوردم میتونستم عین اب خوردن شماره جمع کنم این اولین فکری بود که به ذهنم رسید سراغ مامان رفتم

-گم شو نکبت من پولم کجا بود

به کیوان گفتم که تازگی مشغول کار شده بود

-اولا من هنوز حقوق نگرفتم دویما واسه چی پول میخوای میخوای بری دنبال جندگی؟

-داداش این حرفا چیه لباس میخوام لباسام کهنه شدن تنگ شدن

-برو بابا

حسرت همه چی داشتم همه چی..............یه بار وقتی داداش یکی از دوستام با ماشین اومد دنبالشو بعد درو براش باز کرد بی اختیار زدم زیر گریه اون قدر گریه کردم که بچه ها دیوانه شدن و منو به فحش کشیدن به هیچ کس هم نمیتونستم بگم چه مرگمه......

زندگیم خلاصه بود تو

-حسرت

-بدبختی

-نکبت

-و...................

بی مهری اطرافیانم منو هر لحظه به برقراری احساس با یه غیر هم جنس نزدیک و  نزدیک و نزدیک ت میکرد.......رفتم کنج اتاقم و شروع کردم به گریه کردن ننم که دلش به حالم نمیسوخت اما کیوان با این که اخلاقش خیلی گند میشد گاهی وقتا اومد تو اتاق

-چیه چرا این قدر گریه میکنی؟

-هیچی برو بیرون

جلو اومد و کنارم نشست

-بس که عجولی دختر ۱۰ روز صبر کن حقوق بگیرم ۳۰ تومن میدم بهت برو خرید خوبه؟

-راست میگی؟

-من دروغم گفتم!!!!!!!

از شوق پریدم بغلش و بوسیدمش اروم گریه کرد در گوشم گفت

-تو حواستو جمع کن اشتباه نکن من هرکار بتونم برات میکنم تو به من قول بده سمت خطا نری منم قول میدم نهایت سعیمو بکنم و یه کاری کنم که از این نکبت بیای بیرون کیمیا قول میدم زندگی میچرخه همیشه همه چیز یکسان نمیمونه.........

گریه کردم اشکام اروم از روی گونه هام سر میخورد کیوان دستی به صورتم کشید و گفت

-چشمات مثه اسمونه وقتی گریه میکنی میشه دریا بعد منو از رو زانوهاش بلند کرد و رفت یه لحظه فکر کردم با همه ی بی مهری هاش چه قدر دوستش دارم و چه قدر از این که کنارمه خوش حالم اما باهمه ی حرفایی که زد بازم نتونستم اتیش روشن شده ی تو دلمو بخوابونم شاید اگر این همه محدودم نمیکرد این جوری نمیشدم.......کیوان بالاخره حقوق گرفت و به قولش عمل کرد نزدیک عید بود و مامانم بهم یکم پول داد و منم رفتم لباس خریدم از شوق توی خونه مانتو و بلوز و شلوارمو ۱۰ دفعه پوشیدم و ۱۰ ها بار تو اینه به خودم نگاه کردم.........مادر شبا که میرفت بیرون ارایش های ناجوری میکرد و منم به زور چند تا از رژ هاشو ازشگرفتم

-ارایش بد نکنی ها کیوان خون به پا میکنه.دلت کتک میخواد؟

-نه مامان خیالت راحتتتتتتتتتت

-از من گفتن بود خون به پا کنه من جلوشو نمیگیرم یعنی نمیتونم که بگیرم

-باشه مرسی مامانی..........

بدم نمیومد زیر ابروهامو بردارم بلد بودم بس که به دست ننم نگاه کرده بودم اما از کیوان میترسیدم مامان که بهم چیزی نمیگفت ولی کیوان.................

رفتم با مامان حرف زدم

-مامان تو میذاری من زیر ابروهامو دست بزنم

-اره از این قیافه بدترکیبم در میای ولی احتمالا یه دست مشت و لگد میخوری

-نمیشه راضیش کنی<؟

-به من چه تو میخوای بری جنده بازی من راضیش کنم بعدم تو که تا حالا این همه خوردی این یه بارم یا طاقت بیار یا در رو یا اگه جربزه این کارارو نداری گه میخوری از این گها بخوری

چرا همه با من این جوری حرف میزدن؟مگه منه بدبخت چی کار کرده بودم؟

 


برچسب‌ها: رمان, رمان دختر خراب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 14:20  توسط علیرضا  |